ذبيح الله صفا
1063
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
تو و ديباى منقّش من و اين كهنه گليم * كه مرا دوخت پلاس آنكه ترا دوخت حرير بر جنيد ار نكنى چشم عنايت چه عجب * پادشاهان جهان را چه غم از حال فقير * * شوريدهحال را خبر عاقلان مپرس * آن را كه غرق گشت خبر از كران مپرس از ما بپرس هرچه توانى ز نيك و بد * الّا حديث توبه و تقوى كز آن مپرس رويش ببين و از مه تابان مكن حديث * لعلش ببوس و از شكرستان نشان مپرس با زلف او حكايت مشك ختن مگوى * بالطف او روايت آب روان مپرس عقل از درون پرده چه داند حديث عشق * حال حريم پادشه از پاسبان مپرس اسرار عشق او كه ندانند هركسى * گر اهل دانشى ز سَرِ امتحان مپرس مىپرسيم كه چيست تمنّاى تو ز من * چون واقفى چه حاجت شرح و بيان مپرس پير ستمكشيده شناسد حديث من * شرح جفا و جور جهان از جوان مپرس آن بود آه سينه كه راه نفس گرفت * در دل غمى كه مىگذرانم نهان مپرس بگذار خويش را چو بوصلش رسى جنيد * ره يافتى بكوى يقين از گمان مپرس * * گر من ز سرّ عشق تو رمزى بيان كنم * سيلاب خون ز ديدهء مردم روان كنم عارف هزار نعره برآرد ز بيخودى * گر شمّهيى ز شرح جمالت بيان كنم گر بر درت مجال گدايى بود مرا * حاشا كه التفات بملك جهان كنم گر تاج و تخت كسرى و خاقان مرا دهند * دريوزه نيم شب هم ازين آستان كنم يارب نشان ز محمل يارم كه مىدهد * تا جان خويش در قدم ساربان كنم گشتم در آرزوى كنار تو همچو موى * باشد كه دست با كمرت در ميان كنم مشكين شود مشام دل از بوى زلف او * چون ياد آن كلالهء عنبرفشان كنم آب حيات رشك برد بر حديث من * گر من روايت سخنى ز آن دهان كنم تا در جهان بعشق تو نامى برآورم * همچون جنيد نام تو ورد زبان كنم